تويي پرواز يه رويا ،
تو حصار تنگ سينه
تو همون عشقي كه هيچكس ،
مثل من تورو نديده
تويي اوج يه ترانه ،
تو صداي خاكي من
تويي آغاز يه پايان ،
تو هواي دل بريدن
تو همون سكوت تلخي ،
كه شكستنش محاله
با تو و روح نجيبت ،
غم و بي كسي خياله
تويي پيوند دو همزاد ،
تو حجاب خواب و رويا
تويي اون قلب شكسته،
تو هجوم غم دريا
تويي اون يار صميمي
كه دلم داره هواشو

میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم
باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم عادت کنم عادت کنم
آشنایی کو بجان در پای مهرش افکنم
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
لحظه ها را می کشم با روز و شب کاری ندارم
با همه بیگانه ام جز غصه غمخواری ندارم
میروم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود
همزبون این دل شوریده رسوا شود
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
تا تو بودی زندگی سرشار از لطف و صفا بود
این دل دیوونه با لطف و وفایت آشنا بود
گر چه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد
میروم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد
میروم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد
آتش عشقی چه شد تا من بر آن دامن زنم دامن زنم دامن زنم
بین ما فاصه بی نهایته از زمین تا آ سمون
یکی ماه و خورشید و ور میداره
یکی داره غم نون
یکی مون شب که می شه گریه می خوا د
ولی اشک از تو چشاش در نمیا د
یکی مون با لب خندون می خوابه
حتی شب رو بومش آفتاب می تابه
اون یکی دنیای ما تنگه برا ش
حفره حیله و نیرگه برا ش
می شینه گم میشه تو خاطرها ش
کسی اینجا ندا ره حرفی باها ش
یکی شب تا صبح ستا ره می شمره
آخه دستا ش خالیه د لش پره
همه حرفا ش واسشون عین دا ره
فاصله بین دلا مون بیش از اندازه شده
زخمای کهنه برامو ن دوبا ره تا زه شده
چرا اینجوری بشه آی آد ما
صحبت از دوری بشه آی آد ما ؟
![]()
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نیست
کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست
جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست
این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود
جزبردوست که خود حاضروپنهانش نیست
با که گویم که به جز دوست نبیند هرگز
آن که اندیشید و دیدار به فرمانش نیست
سر خم باز کن و ساغر لبریزم ده
که به جز تو سرپیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشان گویی
آن که درسینه به جزقلب پریشانش نیست
پاره کن دفترو بشکن قلم و دم در بند
که کسی نیست که سرگشته وحیرانش نیست
دل که آشفته ی روی تو نباشد دل نیست
آن که دیوانه ی خال تو نشد عاقل نیست
مستی عشق دل یافته از باده ی توست
به جز این مستیم ازعمر دگرحاصل نیست
عشق روی تو در این بادیه افکند مرا
چو توان کرد که این بادیه را ساحل نیست
بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای
که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست
رهرو عشقی اگرخرقه و سجاده فکن
که به جزعشق تو را رهرو و این منزل نیست
![]()
به تو دلبستم و غیر تو کسی نیست مرا
جز تو ای جان جهان دادرسی نیست مرا
عاشق روی تو ام ای گل بی مثل و مثال
به خدا غیر تو هوسی نیست مرا
با توهستم زتو هرگز نشدم دور ولی
چه توان کرد که بانک جرسی نیست مرا
پرده از روی بینداز بی جان تو قسم
غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا
گر نباشی برم ای پردگی هر جایی
ارزش قدس جو بال مقسی نیست مرا
مده از جنت واز حور و مقصورم خبری
جز رخ دوست نظری سوی کسی نیست مرا



